تبليغاتX
...ته مانده های دلم

...ته مانده های دلم

family

Keep going, it would be good for you to recognize your role in life

Do you know what is family?

Do you really understand what is behind the word family?

It gives us a shock when we know the answer.

FAMILY

Father And Mother, I  Love You

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:5  توسط گلوریا  | 

دانشگام تموم شد....

 وای من امروز از خوشحالی دارم میمیرم...

اصلا باورم نمیشه انقدر زود دانشگارو تموم کردم.... اول روی ماه خدارو می بوسم   بعد هم دیگه پشتکار

خودم...

 

آرزو می کنم همه به آرزو هاشون برسن...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 16:46  توسط گلوریا  | 

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

بربی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

ومردنی عطا کن که بر بیهوده گی اش سوگوار نباشم

بگذار آن را خود من انتخاب کنم

 اما آنچنان  که تو دوست می داری

چگونه زیستن را تو به من بی آموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط گلوریا  | 

آرامش یاد تو...

نامه ای به خدا

خدایا!از پشت تیرگی درون، ناپاکی ضمیر، سیاهی چهره و از ورای تمام نداشته

 هایم تو را می خوانم. تو را که همه چیزی برای من دور مانده از هرچیز.

خداوندا! دیریست صفای باطنی و زلالی درونی که تو ارزانی ام داشتی را در

جوی های ناپاکی دنیا گم کرده ام.

نمی دانم چرا و چگونه؟ نمی دانم کی و چطور؟ اما آنچنان در ظلمت و تباهی

فرو رفته ام که امیدی به نجات و رهایی از هلاکتم نیست مگر این که لطف تو ره

بنماید.

پروردگارا! آن قدر بلندی های دنیا را بیهوده پیموده ام و پستی های آن را

ناشیانه پشت سر نهاده ام که نه معنای پستی می شناسم و نه ترجمان

بلندی می دانم.

بار خدایا! کودک معصوم درون را با طناب شهوت و دنیا طلبی به دار آویختن و

صفای باطن را مصلوب جیفه ی ناچیز دنیا کردن تا کی؟

الهی! از بس دشمن را دوست انگاشتم و ناسره را سره پنداشتم از خویش

بیزارم.

بارالها! دست گداییم به سوی تو دراز است، به لطفت از آن دستگیری می

کنی؟

خدای من! جانم بستان و صفای ضمیرم را به من بازگردان. صفای ضمیری که

روزی همچون کودکی سر به هوا در کوچه پس کوچه های این دنیای پر از

نامردمی گم شد و مرا عمری آواره ی خود ساخت.

خدای من...



آیا می شود دوباره متولد شد؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 19:15  توسط گلوریا  | 

مثل بارانم...

 

ديشب در خلوت تنهاييم آهسته بي تو گريستم...

کاش صداي هق هق گريه ام را باد به تو مي رساند...

تا بداني "بي تو" چه مي کشم

کاش قاصدک به تو مي گفت اين پيغام را مير ساند که اميد و آرزوهايم بي تو

آهسته آهسته در حال فرو ريختن است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:51  توسط گلوریا  | 

نشستم گریه کردم...

نشستم گريه کردم ...

واسه دل خودم ... واسه دل تو ... واسه غصه ي پاييز ...

واسه تنهايي ميخک توي دفتر شعرم ... واسه سربلندي کاج تو زمستون ... واسه

پروانه که سوخت ... واسه شمعي که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باش....

  
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:39  توسط گلوریا  | 

ستاره دنباله دار

هر شب ستاره ی دنباله داری به

خانه ات می فرستم

هر روز شبدر چهار برگی در کفش هایت می گذارم

هر لحظه برایت دعا می خوانم

تا زمانیکه ایمان بیاوری

دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:32  توسط گلوریا  | 

مرگ پایان آرزوها

تا حالا هممون به مرگ فکر کردیم

شایدم بعضی هامون از غم از دست دادن عزیزی سیاه پوش شدیم....پس چرا؟؟؟ چرا حرمت زنده بودنمون و حفظ نمیکنیم پس چرا مثل یه آدم واقعی ... یه انسان زندگی نمیکنیم .آخه چرا؟؟؟

ما که میدونیم این دنیا فانیه....هممون میریم ...جای این جسمی که براش بهترین هارو میخوایم تو یه وجب خاکی یه که پشیزی واسش ارزش قائل نیست

بیاین فقط یه دقیقه به خودمون فکر کنیم به دنیا مون به دنیا یی که ازش دنیایی دیگه واسه خودمون ساختیم .........واقعا چرا !!! ارزشش و واقعا داره ...به خدا نداره اگه یه ذره انصاف داشته باشی وجدانت داد میزنه که نداره

دنیا خیلی جالبه همین الان یکی از همسایه هامون که پسر جوونی هم بود فوت شد. تصادف کرده بود نمیدونم شاید اونم مثل بقیه آرزو داشت ..واسه آیندش برنامه داشت ....نمیدونم....اما حالا رفت .طفلکی مادرش داشت خودشو میکشت ...اما چه فایده که ...نمیتونم بیشتر بگم خیلی سخته خیلی خیلی سخته.............بامرگ عزیزی کنار اومدن... فقط کمک خدارو میخواد.

جالبی دنیا اینجاست که یکی دیگه عروسیشه .الان صدای بوق ماشین ها مییاد........درسته دنیا همین جوریه... ادامه داره .......حتی اگه من و تو یا هرکس دیگه ای نباشیم ........دلم گرفت

امروز و فردا نکن ...به خاطر خودت هم که شده پیش خدا جبرا کن ... نذار دیرشه شاید اصلا فردایی برامون نباشه...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدام کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک دم وپی در پی در آن سر سخت بفشاردو خواب خفتگان آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبار

 

روحشان شاد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط گلوریا  |